 | | | صالح ، ثروت و رقيه آرزوی زيبايی داشت، پير مردی دعای خير کرد و ماجرا شروع شد. |
بود نبود صالح، خليل و رقيه با ساير دوستان همقريه شان ساعتتيری می کردند. روزی در حسرت رسيدن به آرزو های طفلانه ی شان شدند. صالح آرزوی ثروت و رقيه آرزوی زيبايی در سر داشتند و از دوستان خوشبخت شان نام می برند که پير مردی سررسيد. هريک به کمک او شتافتند و پير مرد نا توان را دم رسی دادند، او هم دعای خير کرد و گفت: "به مراد دل تان برسيد". آنها بيشتر به حرف های پيرمرد مجذوب شده راه رسيدن به آرزو های شان راپرسيدند. پير مرد، آنها را در پی رسيدن به آرزو های شان می فرستد. نخست رقيه که در حسرت زيبايی رنج می برد، بعد از طی مراحل ومنازل به دختری زيبا می رسند . رقيه از ديدن دختر دهاتی خوش شده ازش پرسيد با اين زيبايی هيچ آرزوی نداشته باشی؟ بعد می گويد او هم می خواهد زيبا باشد. دختر می گويد کاش من مانند تو زندگی آزاد می داشتم، بعد رقيه دريافت که دختر از اسارت رنج می برد، او بر زندگی و چهره اش شکر کرد. بعد در پی آروزی صالح شدند، طفلی با لباس آراسته را می نگرند که خيلی پول و ثروت دارد.  | | | رقيه متوجه شد که آزاد زيستن بهتر از زيبايست و صالح دريافت که صحت بهتر از ثروت است. |
طفل ثروتمند، برای صالح ورقيه غذامی خواهد. هردو با اشتها ميل می کنند، طفل با حسرت به آنها نگريسته آرزو برد، کاش صحت کامل می داشت. رقيه هم متوجه شد که آزاد زيستن بهتر از زيبايی است و صالح دريافت که صحت بهتر از ثروت است. هردو شکر کرده از مهربانی های خداوند به همدگر گفتند. |