 | | | ملک قريه به قسيم، گلالی و حميد گفت، هرکه بايد نهال يا قلمه يی درخت غرس کند. |
بود نبود حميد پسر روستايی با خانواده اش می زيست، روزی برای ساعتتيری کوچه رفت، غلغله و ازدحامی جلب توجه کرده آن سو خواندش. برنامه را بشنويد آنجا حميد، قسيم و گلالی از قول ملک قريه گفتند، هرکه بايد نهال يا قلمه يی درخت غرس کند،از همين رو مردم نهال شانی دارند. حميد اين کار را مرتبط به بزرگان دانسته از آندو خواست به ساعتتيری بروند، اما گلالی و قسيم نهال شانی را فريضه خوانده همکار والدين شان شدند. دوروز بعد گلالی وقسيم جهت آبياری نهال ها آمدند، اما آنجا نهالی نبود، هردو جگر خون شدند،حميد نزد آنها ديد که گلالی می گريد. گلالی از خيالات شب گذشته اش از در مورد بزرگ شدن نهال ها و قلمه ها به دوستانش گفت، حميد با شنيدن حرفهای او نزد ملک رفته از وی نهال وقلمه گرفت. ملک جهت نهال شانی با حميد نزد قسيم وگلالی آمد، گلالی از گم شدن نهالی وقلمه های شان به ملک گفتند.  | | | گلالی و قسيم نهال شانی را فريضه خود دانسته همکار والدين شان شدند. |
ملک خنديده گفت! نسبت مناسب نبودن جای آن نهالی وقلمه ها، به جای دگر انتقال يافتند. گلالی و قسيم از پيدا شدن قلمه های شان خوش شدند. ملک با اطفال به جای نهال شانی رفتند.حميد قلمه هاو نهالی ها را تقسيم کرد و همه به خوشحالی به غرس نهال پرداختند و تصميم گرفتند هميشه از آنها مراقبت کنند. |