 | | | فواد، نقيب وشريفه دوستان هم بودند. فواد که ضعيف بود، طرف اذيت قرار مي گرفت. |
روز و روزگاري در قريه يي زيبا فواد، نقيب وشريفه زندگي داشتند. فواد كه از همه ضعيف تر بود، هميشه طرف اذيت قرار مي گرفت، روزها اين حالت رنجش مي داد. فواد با اشتياق سوي دوستانش رفت گويي آزار واذيت روز هاي قبل را فراموش كرده بود، نقيب وشريفه را صدا زد. آنها با كنايه گويي بار ديگر تيله و اذيتش كردند. اين بار كاسه يي صبر فواد لبريزشده با تصميم انتقام جويانه وقصورخواني ترك شان مي كند. او ته درختي فكر مي كرد كه چشمش به قفلي افتاد آويزان درشاخچه قفل مي درخشيده از فواد پرسيد چرا پريشان هستي؟ او آرزوي قوي شدنش را به قفل مي گويد، قفل او را داخل باغي كه از پشت همان قفل راه دارد رهنمايي مي كند. باغي عجيبيست، ميوه هاي متنوع دارد، فواد از ميوه هاي مختلف مي خورد، با خوردن انگور احساس قوت در وجودش زنده مي شود.  | | | فواد با اشتياق سوي دوستانش رفت، اما آنها به آزار واذيتش پرداختند. |
سرانجام فواد قوي شده از باغ برآمد، او با اعتماد به نفس در كوچه همه را صدا زد، باز هم همبازي ها مسخره كردندش. با هجوم آوردن، هريك جواب دندان شكن از فواد گرفته فرار مي كند. در اخير فواد تنهاي تنها ماند و از كرده اش پشيمان شد. |