 | | | باديدن آن بچه ها، صالح آنها را می پذيرفت، اما عثمان مخالفت کرد . |
صالح ميان دوستانش در شهر تازه آمده بود، او از بيجا شدگان داخلی بود، که تنهايی ونا بلدی، برايش سخت دلگير تمام می شد. روزی جمعی از اطفال توجه صالح را جلب کر، که سر گرم چکه بازی (يک نوع بازی طفالانه که پشت دست هم می زنند) بودند . هيچ يک از اطفال به خواهش صالح برای پيوستن در جمع شان روی خوش نشان نداده چون او بازی را بلد نبود. روز ها گذشت، روز ی نقيب با دوستانش خانه يی مامايشان رفته با بازی نو آشنا شدند که سخت طرف علاقه شان قرارگرفت. او بازی کرکت را مانند توپ دنده دانست، در آن ميان صالح توجه همه را بيشتر جلب کرد که با عثمان از قريه ديگر کرکت بازی می کنند. آنها همچنان سرگرم بازی کرکت بودند، اما دوستانی که بر آنها خنديده بودند و در بازی راهشان نداده بودند، اينک جرائت پيوستن با صالح را نداشتند.  | | | صالح برای بچه های که او رادر بازی راه نداده بود، کردکت آموخت و همه با هم بازی کردند. |
باديدن آن بچه ها، صالح آنها را می پذيرفت، اما عثمان مخالفت کرد ، صالح به او فهماند که موجوديت آنها مهم است . عثمان از نداشتن مهارت شان گفت، اما صالح بازی را برايشان آموخت و همه با هم شريک بازی شدند. |