 | | | ذبيح در جريان بازی توپ دنده، زله شد و از دند آب، آب نوشيد. |
بود نبود هاشم و ضميردوستان و همقريه بودند، آنها پس از چندروز با هم ديدند و روانه ميدانی شدند . هاشم با اشاره به خانه های که در جنگ ويران شده بود، از ذبيح دوست شان گفتند که به محل ديگری کوچيده بودند. ديری نگذشته بود که ذبيح پيدا شد و همه با هم به ياد گذشته ها بازی توپ دنده شروع کردند. ذبيح که ذله شده بود از دند آب، آب نوشيد. هاشم با عجله مانعش شد، ذبيح از صاف بودن آب گفت، اما پس از چند لحظه بازی با نخستين شوت توپ در دنداب افتيد و لوش آب ها پراکنده شد. باز هم ذبيح خواست با دست توپ رااز آب بکشد، ضمير فرياد کشيد آب کثيف و پر از مکروب است مريض می شوی. بعد هر يک خانه رفتند. شبی آب سياه آن دنداب ، چون هيولای بد بو در خواب ذبيح آمده خود را دوستش خواند، وقتی از خواب پريد احساس بدی داشت.  | | | ذبيح که از بيماری شديد نجات يافت، دستانش را با آب پاک می شست و از صحی می نوشيد. |
فردای آن روز ذبيح به دفعات نزديک استفراغ می کرد. ضميروهاشم به عجله اورا کلينيک بردند. داکتر که دريافت او تسمم شده بسترش کرد. داکتر علت بيماری ذبيح را نوشيدن آب غير صحی گفت. در اين وقت او به ياد خوابش افتاد و تصميم گرفت بعد از آن از آب پاک و صحی استفاده کند. |