بود نبود دريک قريه زيبا نازيه ، هيلی ومکی دوستان صميمی و دختران کاکا بودند، آنها که در يک حويلی زندگی می کردند،همبازی هم بودند. روزی هيلی و نازيه درمورد زيبايی لباس های عيد و خينه(حنا) گذاشتن ياد کردند، که نازيه متوجه دستان پر نقش دخترکی شد، که او را نمی شناخت. مکی، دخترک را برشنا معرفی کرد، که خواهر دوست دوران مهاجرتش بود و حال تازه به وطن بازگشته. آنها انجاق، پنجاق کردند، نوبت اول به برشنا رسيد، در جريان هيلی از نقش حنای برشنا پرسيد. برشنا آن را در مهاجرت از دوستانش آموخته بود. هيلی قرار گذاشت که شب عيد يکجا شده ساز سرود داشته باشند و نقش های حنا را زيب دستان شان کنند، اما برشنا پيشنهادآنها رارد کرد.  | | | اطفال با سرور و شادمانی، می خوانند و می رقصند و در دست هايشان حنا می نهند. |
آنها از برشنا خواهش کردند تا مهارت نقش حنا را به آنها هم بياموزد، برشنا قبول کرد و شب عيد با اجازه ی فاميلش با دوستانش پيوست. آن شب با دايره، بيت خوانی، کف زدن و رقصيدن آغاز شد و بعد برشنا به دستهای دختران نقش خينه گذاشته به دوستانش اين مهارت را آموخت. |