 | | | شهزاده منصور دوست سلطان بچه وزير،کار آهنگری را خوش داشت، مگر سلطان چنين نبود. |
بود نبود در زمانه های قديم شهزاده منصور دوست سلطان بچه وزير،کار آهنگری را خوش داشت، مگر سلطان چنين نبود. برنامه را بشنويد يک روز سلطان ومنصور برای شکار از شهر بيرون رفتند، در بازگشت کسی را ديدند که از قصد حمله دشمنان خبر داد. آنها خواستند داخل شهر شوند، مگرمنع شدند. سرانجام هردو راه شان رابدل کرده در شهری نا آشنا رفتند. در آن جا همه چيز بيگانه بود، آنها کمر بند، تير وکمان شان را فروخته نان خريدند. چند روز بعد که پول شان تمام شد، حيران بودند که چی کنند؟ سلطان پريشان بود منصور اورا دلداری داده او را با خود به کوچه آهنگران برد. منصور به آهنگران گفت که او می تواند شمشير وکارد وچيز های خوب بسازد. همان بود که او شامل کار شد و در مدت کم پول زيادی پيدا کرد.  |  هر کس بايد کسب و کاری را ياد گيرد تا روزی از سودش مستفيد شود.  |
بعد از گذشت روز ها ، يکی ازشهر وندان خود را ديد. آن مرد از دوباره برقراری پادشاهی پدرش خبرداد. هردو از شنيده اين خبر خوشحال شده راه شهر شان را در پيش گرفتند. در جشن آمدن شهزاده، اعلان می شود که هر کس بايد کسب و کاری را ياد گيرد تا روزی از سودش مستفيد شود. |