 | | | اسد که قهر بود، رفت تا ذکيه را بزند، اما وی فرياد زده به زمين افتاد. |
يکی بود، يکی نبود، زير آسمان کبود دخترکی بود به نام ذکيه که 10سال داشت و با اسد برادر و فاميلش در يک قريه زندگی می کرد. روزی ذکيه در کوچه با دوستانش جز باز ی داشت که اسد باقهرصدايش زد و خانه فرستادش، بعد هم برای هميش مانع رفتنش به کوچه و بازی با دوستان شد. وی تمام کارهای مانند: رنگ کردن بوت، آب آوردن و امثال آن را بالای ذکيه می کرد، اما تا ذکيه می خواست ساعتتيری کند، او را سرزنش می کرد. روزی که اسد گدی ذکيه را به دور انداخت بود، وی گريه کنان نزد مادرش به تنورخانه رفته شکايت کرد. مادر،اسد را ملامت کرد. اسد بيشتر قهر شد و رفت تا وی را بزند، که ذکيه فرياد زده به زمين افتاد، از آن به بعد روز به روزصحتش خرابتر می شد. يک روزشازيه دختر کاکايش با سالم برادرش خانه آنها آمد، سالم خواهرش را ناز داد و خود با اسد صحبت می کرد. شازيه با ديدن ذکيه حيران شد. مادرگفت نمی داند ذکيه را چه شده،رويه اش تغيير کرده بهانه گيری و گريه می کند. ذکيه با گرفتن نام اسد بلند گريست.  | | | ذکيه با محبت برادرش، دوباره شاداب شد، به باغچه می رفت و خوب ساعتتيری می کرد. |
سالم به اسد گفت، شايد ذکيه به بيماری روانی مبتلا شده باشد. اسد از شنيدن حرفهای سالم وارخطا شد و از مادرش خواست تاهرچه زود ترذکيه را نزد داکتر ببرند. در اين وقت سالم اشاره کرد که ذکيه وشازيه با خوشی ساعتتيری داشتند. سالم گفت: "ذکيه نسبت به داکتر به محبت و ساعتتيری ضرورت دارد". اسد که از رويه زشتش پشيمان بود، رفت تا خواهرش را دلاسا کند. |