 | | | رزاق خواست نشان دهد پل مستحکم است، به سرعت دويد، اما پل شکست و رزاق در جو افتاد. |
بود نبود سه دوست رزاق، صديق ومجيب دريک قريه زندگی داشتند، رزاق علاقه به کار ی مشترک نداشت. روزی بچه ها متوجه پلچک شکسته شدند. رزاق ازحالت پل ها ابراز نگرانی کرده می افزايد بزرگان قريه مصروف فصل برداری هستند، اگر آب بيشتر شود پل ها خرابتر خواهد شد. صديق پيشنهاد کرد تا هر سه به اتفاق هم به ترميم پل بپردازند، رزاق نپذيرفت، سرانجام ميان مخالفت و توافق، پل ها تقسيم شد. رزاق مسووليت پل را خود و دگر را به آن دو داد. صديق با مشوره کا کا رستم، معمار قريه دست به کارشدند و رزاق تنها کار می کرد. درجريان کارخواهررزاق، خواست با او کمک شود، اما او نپذيرفت. روزازنيمه گذشت، صديق ومجيب کارشان را تمام کردند، اما رزاق نتوانست. ابرسياهی آسمان را پوشانيد ورعد وبرق به صدا در آمد، رزاق وارخطا کلخ گذاشته ازآب گذشت و باخسته گی خانه رفته خوابيد. فردا وقتی ديدن پل رفت، کاکا رستم را ديد که از کار آندو تعريف می کرد و پل رزاق را در اثرآب خيزی کمی تخريب شده خواند.  | | | درجريان کار،خواهررزاق خواست کمکش کند، اما او نپذيرفت. روز گذشت، اما کار تمام نشد. |
رزاق به خاطری که نشان دهد پل مستحکم است، به سرعت دويده خواست از آن بگذرد، اما پل شکست و رزاق در جو افتاد. صديق و مجيب به عجله به کمک او شتافتند و اورا از آب بيرون آوردنند. رزاق از بی اتفاقی خودش خيلی شرميده بود، اما بادوستانش کارش را از سر گرفت. |