 | | | سنگ شکن از دور پادشاه و را ديد که غلامان خدمتش می کردند، او هم آرزو برد پادشاه شود. |
در زمانه های قديم سنگ شکنی بود که سنگ های کلان از کوه می کند و به بازار می فروخت،اما او آرزوی داشت تا از همه زور آورتر باشد. روزی خواست سنگ کلانی را از کوه برکند، که پايش لغزيد و يکجا با سنگ افتاد. وقتی به هوش آمد ناشناسی را در پهلويش يافت. سنگ شکن از شخص پرسيد اينجا کجاست؟ وی آنجا را سرزمين آرزوها خواند که هر که به اينجا رسد چهار آرزويش بر آورده می شود و تا آنوقت رفته نمی تواند. از دور لشکر پادشاه و تخت او رسيد. غلامان در خدمت و دگران بدرقه اش می کردند. سنگ شکن اولين آرزويش را تقاضا کرد پادشاه باشد. بزودی پادشاه شد و قدرت می راند، روز دگر سوی آفتاب نگريست،چشمانش خيره شد، آرزو برد آفتاب شود و قوتش را برزمين وزنده جانها بنماياند. وقتی سنگ شکن، آفتاب شد، به حدی تابيد که زمين فرياد زده از ابر کمک خواست. ابر مقابل آفتاب ايستاد و باران را صدا زد. در اين وقت سنگ شکن ابر را پرقدرت تر يافته آرزوی ابر شدن کرد، و توفان شديد برپا کرد و باران شديد باريدن گرفت.  | | | وقتی سنگ شکن، آفتاب شد، به حدی تابيد که زمين فرياد زده از ابر و باران کمک خواست. |
سرازير شدن سيلابها، همه جا را ويران کرد، اما سنگهای کوه را بيجا کرده نتوانست. در همين حال سنگ شکنی را ديد که پارچه های بزرگ سنگ را از هم جدا می کرد. اينجاست که متوجه شد از سنگ شکن زور آور تر کسی نيست، پس آرزو برد دوباره سنک شکن شود. بزودی خودش را کنار کوه وسنگ و چکشهايش يافت و عهد بست هيچ گاهی شوق بيجا نکند. |