 | | | اطفال زمين را فروختند و با خوشی نزد مادر رفته پول تداوی را مقابلش گذاشتند، |
ناصر وصديقه در خانواده يی غريبی با مادر بيمارشان يکجا زندگی داشتند.برای تداوی مادر هيچ پولی نبود که مصرف می کردند. برنامه را بشنويد ناصر زياد تلاش کرد، مگر کسی کمکش نکرد. آن دو مجبور شدند خانه کاکا کبير رفته ازش پول بگيرند، چون او يگان شخص پولدار قريه بود. کاکا کبير از موقع استفاده کرده به فريب به آنها پرداخت و گفت خزانه ندارد، اما کوشش ميکند چاره يی کند. او شرطی نهاد تا زمين های پشت قلعه را برايش بفروشند و در بدل پول گيرند. ناصر پذيرفت، اما صديقه قبول نکرد و گفت راه دگر ی جستجو کنند. سرانجام زمين را فروختند و با خوشی نزد مادر شان رفتند و پول تداوی را مقابلش گذاشتند، همين که مادر دريافت، خيلی پريشان می شود.  | | | کاکا کبير از موقع استفاده کرده،شرط نهاد تا زمين پشت قلعه در بدل پول معامله کنند. |
مادر دستور می دهد تا معامله فروش زمين را فسخ کنند، ناصر نتايج مادرش را نزد داکتر برد. و صديقه هم به چيدن سبزی می رود. ناصر باخوشی برگشته مژده می آورد که مادرش خيلی زود صحتياب می شود، داکتر بيماری مادر را مشکل روانی خوانده که با دور بودن از تشويش و روی آوردن سوی باغ و گل و سبزه و خوش بودن صحت می شود. |