 | | | با دور شدند سگ ها، اطفال از مغاره برآمدند و به راه شان ادامه دادند. |
زمری پسری روستايی که 16 سال داشت، روزی وی با دوستش نذير در ميدانی قريه توپ بازی می کرد که با مرد ناشناسی مقابل شد که خودش را مسافر خواند. وی از کشورش چنان تعريف کرد، که زمری دلباخته شد، اصرار بيش از حد وی پدرش را واداشت تا با مقدار پولی زمری را با مرد ناشناسی بفرستد. موترحرکت کرد و پسری دگری به نام محبوب هم با آنها پيوسته سوار بر مرکبی راه افتادند، تا شامگاهی خسته از مرکب پياده و سواری موتری شدند. سرعت زياد موتر و سرک های خامه، هر بار زمری را تکان می داد، اما محبوب محکمش می گرفت، تا اينکه پس از دو شبانه روز، نزديک کوهی رسيدند . مرد ناشناس با پياده کردن آنها، پولهای شان را به زور گرفته گفت عقب اين کوه منزل تان است وخود در يک چشم بر هم زدن ناپديد شد. بچه ها نا گزير از کوه بالا رفتند،اما گرسنگی توان شان را ربوده بود، همان بود که آواز سگها به گوش رسيد. با رد شدن سگ ها، اطفال از مغاره برآمده به راه شان ادامه دادند، در نيمه کوه پائين افتاد. زمری خواست کمکش کند، اما نتوانست. صبح دميد و درفشی به چشم خورد، زمری دانست که به کشور دگر نزديک شده همين که از مرزعبور کرد از تشنه گی وگرسنه گی به زمين افتاد.  | | | زمری با رد شدن از مرز به زمين افتاده در گير پوليس افتاد. |
مرد افغانی کمکش کرده به وی آب داد. وقتی زمری اوبه هوش آمد سرگذشت خودرا حکايه کرد. مرد آهی کشيده گفت: "من هم شکار چنين خوشباروری ها شده ام، در همين موقع موتر پوليس رسيده پاسپورت زمری را خواست. چون زمری اسنادی نداشت پوليس اورا به جرم قاچاقی آمدنش به آن کشور زندانی کرده بعد از جور زياد رد مرز شان کرد. |