 | | | زغونه به زبيده صابون خوشبوداد، مگر وی خرگوش را ديده دنبالش رفت. |
بود نبود دختری بود در دهکده ی سبزدخترکی زيبای بود به نام زبيده ، که شستن سر و روی خود را دوست نداشت. هرگاهی که مادرمی خواست سرو جانش را بشويد ، او بهانه آورده فرار می کرد. چشم شاپيری به زبيده دوستش افتاده تمسخرآميزاز کثيف بودن موهای او گفت و خنديد، زبيده خواست در ساعتتيری شامل شود، اما کسی حاضر با ساعتتيری با وی نشد. زغونه صابون خوشبوی به زبيده تحفه داد، مگر زبيده خرگوش را ديده با دنبال کردن او رفته، رفته به مغاره ی رسيد. مغاره با تخته سنگی بسته شد و زبيده همانجا گير ماند، خيلی وارخطا هرسو دويد تاروشنی دريافت، آنجا دخترک ها و بچه گک ها مصروف کار بودند. در يک چشم برهم زدن زن جادوگری پديدار شد. زبيده از ترس بی حال شد، جادو گر به او دستاس جو را سپرده خود رفت و در بستر کثيفش آرام گرفت. زبيده اين همه را از اطفال پرسيد؟ پسرکی گفت جادوگر طفلی را که به نظافت توجه نداشته باشند، دوست دارد. او خودش را به شکل حيوانات درمی آورد تا توجه اطفال راجلب کرده آنها با خودش اينجا آورد.  | | | جادوگر به زبيده دستاس جو را سپرده خود در بستر کثيفش آرام گرفت. |
جادو گراز پاکی ونظافت خوشش نمی آيد و خوشبوی صابون طلسم اوست، زبيده با خوشحالی از جيبش صابون را در آورد. تمام اطفال با عجله با صابون دست و رو شستند. همان بود که جادوگر رسيد، اماچون خوشبويی آهسته آهسته او را ازپا انداخت.اطفال با شستن دست و روی و پاک شدن اطفال، جادوگر کاملا ازبين رفت واطفال به خانه هاشان بازگشتند. وقتی چشم دوستان زبيده به او افتاد از زيبای و موهای براق او تعريف کرده هريک پيشنهاد ساعتتيری با او کردند. |