 | | | تا آهوی خالدار سوی گرگ می رفت، آهوی سفيد مانع اش شد که به اين سادگی گولش را نخورند. |
در قريه يی زيبا آهوگک سفيدی با دوستش آهو گک خالدار زندگی می کرد. روزی هردوترانه خوانده سوی صحرا به چريدن رفتند بعد راه خانه را در پيش گرفتند. وقتی خانه ی آهو گک سفيدرسيد با دوستش خداحافظی کرده متوجه شد که روباهی می خواهد کبکی را شکار کند . آهو گک فريادزد و کبک پريد. روبا که عصبانی شد با خود پلان سنچيده خانه گرگ رفت . اوگرگ را صدازد، اما گرگ گرسنه وبی حال از خانه بيرون شد و علت را پرسيد. روبا در مورد پلانش به او گفت. پلان روبا طوری بود که با يدگرگ خود را مرده زند وخبر مرگ به آهو رسد. فردای آن روز گرگ آن کرد که روبا برايش گفته بود. روبا خانه آهو رفته با گريه گفت گرگ ترابسيار دوست داشت، می خواست برايت سبزه بياورد ،اما دهقان سرش را با بيل جدا کرد بيا نعشش رابين. آهوگک باتردد می رفت، که در راه آهوی خالدار آهو گک سفيد راصدا زد، وقتی از جريان خبر شدآهوی خالدار هم با آنها ديدن گرگ رفت . روبا ه خود را به آنها نزديک ساخت واز دوستی گرگ گريه می کرد، اما در دل می خنيد که دو آهو گک را به چنگ آورده است. تا آهوی خالدار با عجله سوی گرگ می رفت، آهوی سفيد مانع شده از مادرش گفت روبا خيلی چالاک است بايد به اين سادگی گولش را نخورند.  | | | در قريه يی زيبا آهوگک سفيدی با دوستش آهو گک خالدار زندگی می کرد. |
آندو عقب بته ها رفتند تا حقيقت را دريابند ازآنجا آهو گک سفيد صدا زد:"بزرگان می گفتند وقتی گرگ بميرد زبا ازدهانش بيرون می شود. گرگ آهسته آهسته زبانش را از دهان بيرون آورد . آهو ها ديدن گرگ زنده است آهو گک سفيد فرياد زنان گفت ای روبا مکار!اينبار هم نقشه تو برخاک شد،هر کس حرف بزرگانش را بشنود شکار روبای مکار نمی شود و هردواز آنجا فرار کردند |