 | | | کنری گفت:"دوست ما در بند دوست شماست هرقدر عذرمی کند، اما رهايش نمی کند". |
حيدر، حسيب و رحيم دوستان خوب بودند، حسيب عادت داشت پرنده ها را در قفس نگهدارد، روزی با قفس کنری می رفت که حيدرو رحيم را ديد. برنامه را بشنويد حسيب ازآواز خوانی کنری تعريف کرد، اما حيدر از حالت کنری دربند جگرخون شد. بچه ها غرق خواندن کنری شدند و آرزو بردند کاش جای می رفتندکه هر نوع پرنده می بود. در اين موقع آوازی آنها را به سويش خواند و گفت: "من شمارا آنجا می برم" ! حيدر با تعجب خريطه را باز کرد. کتاب جهان حيوانات گفت: "به من دقت کنيد". بچه ها چنان کرده لحظه يی بعد خود را در سرزمين پرنده ها يافتند . هر يک از ديدن انواع پرنده ها با رنگهای مختلف تعريف کردند. حسيب تا خواست يکی آنها را بگيرد، صدای مانع اش شد. حسيب در جايش ايستاد و کنری گفت: "دوست مارا دوست شما در قفس بند کرده ،او هرقدر عذرمی کند، اما کسی رهايش نمی کند".  | | | بچه ها برای ديدن پرنده ها به کتاب ژرف شده خود را در سرزمين پرنده ها يافتند . |
حيدر صفحه بعدی کتاب را ورق زده نوشته ی را خواند "پرنده ها نبايد در بند باشند". حسيب ، کنری گک را رها کرد وهمه بچه ها که موضوع مهم را آموخته بودند، تصميم گرفتند دگر هيچ پرنده ی را در قفس نگهداری نکنند. |