 | | | مختار و شريف آن قدر دوستان صميمی بودند، که اگرروزی نمی ديدند پريشان می شدند. |
در قريه زيبا، مختار و شريف دوستان صميمی بودند، اگرآنها روزی نمی ديدند پريشان می شدند، اما دوروزگذشت و مختار به ساعتيری نيامد. شريف ديدن مختار خانه شان رفت،بعد از احوال پرسی ساعت مختار را که پدرش خريده بود برايش تبريکی گفت. فردا هردو بعد از چشم پتکان، توپ بازی می کردند، قبل از بازی مختاز ساعتش کشيده بالای برنده نزديک لانه زاغ ها گذاشت. بچه ها از توپ بازی لذت بردند، اما در اخيرساعت مختار در جايش نبود، خواهرش علت را پرسيد. مختار باعصابانيت نزد شريف رفت. مختار با وی جنگ کرده وی را متهم به دزدی ساعتش کرد. شريف با تعجب گفته او را رد کرد. همايون دوست ديگر شان، آنها از جنگ خلاص کرد. شريف خانه رفت و در راه همايون از صداقت و دوستی شريف به مختار گفت.  | | | مختار ساعت گم شده اش را دوباره يافت، اما از تهمتی که بر دوستش بسته بود، متاثرشد. |
وقتی مختار داخل حويلی شد، ديد شمال لانه زاغ ها را به زمين انداخته، تا خواست آن را در جايش گذارد ساعتش را يافت. وی با ديدن ساعتش از اين که بر شريف تهمت بسته بود سخت پشيمان شده تصميم گرفت به کمک همايون دوباره با او آشتی کند. |