بود نبود در زمانه های قديم، ساره دخترک مقبول با سليمه همقريه اش دوست بود، آوازخوانی آنها همه را مجذوب خود می ساخت. روزی ساره خبر شد که سليمه گلو درد است و دگر نمی تواند، بيت بخواند. ساره از همين بابت خيلی گرفته بود که از نزديک جنگل صدای گريه شنيد. باز چوچه می گريست، سارا با مهربانی باز را نوازش کرد، باز از بيماری مادرش گفت که تنها علاج او نزد طبيبی در شهر پروانه هاست. سارا با چوچه ی باز شهر پروانه ها را جستجوی می کرد که با پروانه ی تشنه مقابل شد، وقتی پروانه را آب داد، در بدل نشانی دريافت کرد. دريافتند که گل سياه بيابند. بعد گل را کوبيده به بيمار دهند، او برای تداوی گلو دردی سليمه، شيره صد نوع گل را به سارا داد.  | | | روزی سليمه گلو درد شد و دگر بيت نمی خواند. ساره خيلی گرفته بود، که صدای گريه شنيد. |
سارا و باز به جستجوی گل سياه پرداختند، در راه گل لاله را ديدند که ته سنگی گيرمانده است، هردو به کمک لاله رفته او را نجات بخشيدند. گل لاله خيلی خوش شده در مورد گل سياه به آن دو نشانی گفت که در پهلوی چشمه آب سياه می رويد. سرانجام گل سياه را يافتند و با باز سوی جنگل پرواز کردند. |