سه فالبينک به نام های چين چينی، خالخالی ونارنجی با هم زندگی داشتند، دوستان شان پنهان به ملک های ديگررفتند. آنها هم رخت سفر بستند و به هوای باغها وملک های ديگر سفر کردند، روزهای اول نارنجی کمی دل و نا دل بود. در ادامه سفر از بيراهه در کند افتادند، چين چينی از ته چوبها وخاک به سختی بيرون آمد. سرانجام به دشت سوزانی رسيدند. همه تشنه وخسته آب می نوشيدند که صدای را شنيدند، صدا، صدای ملخ بود که از گرسنگی می ناليد، آنها ملخ را کمک کردند.  | | | ملخ فالبينک را تا کنار دريا رساند، بعدش هم سنگ بقه آبی را به کمک صدا زد. |
ملخ آنها تا کنار دريا رساند، آب با سرعت می گذشت، ملخ، سنگ بقه آبی را به کمک صدا زد. طوفان شديد رخ داد، اما سنگ بقه کمک شان کرد. ديری نگذشت که بمبيرک های موظف در سر حد آنها را به اتهام گذشتن از مرز محکوم کردند. فالبينک ها از سفر پر رنج شان پشيمان بودند. آنها عهد بستند تا دوباره به وطن شان برگردند نه اينکه در ملک های بيگانه آواره شوند. |