ايمل پسر کاکای نورگل دريک قريه زندگی يکجا با او بالای زمين های مردم کار می کرد. روزی ايمل پسرش را صدا زده توته نانی برايش داد. ايمل ديدن مرغابی ها کنار رفت، از مرغابی ها خوشش می آمد. وی نانش در آب انداخت. مرغابی هابا ديدن نان خوش شده صدايش زدند. ايمل تعجب کرد، يکی از آنها خودش را مرغابی سخنگو خواند، بعدتخمش را به ايمل امانت داد و خود رفت. در اين وقت عبدالله برای ساعتيری آمد. عبدالله خواست به زور تخم را گرفته بپزد و بخورند، اما ايمل عقب، رفته، رفته در آب افتاد.  | | | يکی از مرغابی ها خودش را مرغابی سخنگو خواند، بعدتخمش را نزدايمل امانت گذاشت. |
هوا سردبود و روز هم به پايان رسيده بود، ايمل همچنان لرزان در انتظار بود تا مرغابی رسيده از انتظار وی متعجب شد. مرغابی با گرفتن تخم خود خيلی خوش شد و به امانت داری ايمل آفرين خوانده برايش دعای خير کرد. |