 | | | چوچوترسيده گوشه ی آرام گرفت، وقتی صبح دميد مادر را صدا می زدکه زاغ رسيد. |
بود نبود، يک جوره قمری باچوچه هايشان کوکو و چوچو در جنگل سر سبزس زندگی می کردند. کوکو حرف شنو، اما چوچو بازی گوش بود. روزی چوچه ها از پدر ومادر خواستند تا آنها را پريدن بياموزد، تا دانه چينند. سرانجام چناروچشمه برايشان تعيين شد تا همان جا برگردنند. کوکو وچوچو با خوشی پرواز کردند، بعد ازمدتی کوکو دوباره رسيد، اما از چوچو خبری نبود، مادرپريشان شده به جستجو پرداخت. چوچو هر سوچکر زد تا که هوا تاريک شد، هر قدر کوشيد راهش را نيافت، صدای وحشتناک حيوانات جنگل بلند شد. چوچوترسيده گوشه ی آرام گرفت، وقتی صبح دميد چوچو مادر را صدا می زد. زاغکی گفت مادرت اينجانيست. چوچو گريسته ماجرايش را به زاغ گفت. سرانجام هردو به جستجو پرداختند.چوچو نشانی را اشتباه کرده به جای چنار، منار و به جای چشمه دندآب می گويد.  | نشانی خانه را اشتباه کردم  چوچو به جای چنار، منار و به جای چشمه، دندآب را نشانی زد.  |
زاغ پاليده، پاليده، تا منار و دند آب را پيدا کرد، اما از خانه شان خبری نبود که نبود. چوچو وار خطا شده می گريد، زاغ او را دلاسا کرده از بلندای مادرش را صدا می زند. ديری نمی گذرد که مادر وپدر چوچو رسيده چوچو را ملامت به بازی گوشی کردند چوچو وعده کرد تا حرف شنو شود و همه باهم خانه می روند. |