بود نبود، دخترانی به نام های ولوله و ساره بودند که گدی های خيلی قشنگی داشتند. ساره همشه برای گدی هايش لباس های نو می ساخت، مگرولوله که دو گدی تکه يی داشت، که بيشتر از گدی های ساره نوازش شان می کرد. گدی ها آرزو داشتند با هم زندگی کنند. روز ی ولوله دنبال گدی هايش باغچه، خانه وتمام جا ها را گشت، اما آنها را نيافت. گدی ها با خوشی خانه ی ساره می رفتند، اما کنار چشمه ايستاده آب نوشيدند که يکی از گدی ها با نالش وگريه آمده گفت: از دست ساره به اين حال رسيدم، اگر شما هم بياييد حال تان بدتر از من می شود. چون من تا نو بودم عزت داشتم، اما همين که کهنه شدم دورم زد.  | | | گدی ها آرزو داشتند با هم زندگی، اما از ديدن رويه زشت ساره پشيمان شدند. |
گدی به حرف های گدی زخمی اعتنا نکرده رفتند، اما وقتی گدی های ساره را ديدند حيران شدند. ساره علت آمدن گدی های ولوله را پرسيد، آنها گفتند: ما می خواهيم با گدی های شما يکجا باشيم، اما ساره قهر شده آنها را دور زد. گدی هاپشيمان شده از مهربانی های ولوله ياد کردند، اما افسوس خوردن آنها و گوش ندادن به حرف های گدی زخمی، دگر سودی نداشت. |