بود، نبود پاپی گک شوخی بود که هميشه به آزار و اذيت چوچه مرغ ها می پرداخت که در خانه يی با هم زندگی می کردند، اما ماکيان بروی چشم داشت. روزی سگک پس از آزار چوچه ، خوابيدن رفت، وقتی کريم صاحب خانه آمده آنها را با خود به کلنيک برد. سگک پس از بيدار شدن چوچه مرغ ها را نيافته پريشان شد و در سدد پيدا کردن آنها برآمد تا اين که در کرد شبدر رسيد. بريالی پسر همسايه، سگ را خسته يافته شروع به آزاردادنش کرد، بعد هم خنديده گفت من باتو بازی می کردم . سگک از گپها ی بريالی خفه شده به ياد چوچه مرغ ها افتاد که آزار شان می داد. وقتی سگ خانه رسيد صدای چوچه مرغ ها را شنيده خوشحال شد.  | | | سرانجام پاپی به اشتباه اش پی برده، عهد بست با چوچه مرغها دوست شود. |
چوچه ها از ترس خود را زيربال مادرپنهان کردند. سگک از آنها خواست تا از وی فرار نکنند،بعد قصه آزاردادنش را به آنها گفته اظهار پشيمانی کرد. مرغ بعداز شنيدن قصه او که دانست آزار دادن کاردرست نيست به چوچه هايش گفت حالا می توانند با سکگ ساعتتيری کنند. |