بود نبود خار پشتک بی خاری، سنگ پشتک بی باری و موشک دندان بی زاری در يک جنگل زندگی داشتند. روزی خارپشتک احوال سنگ پشتک را گرفت. سنگ پشت بی بار از باطل بودن و حتی اين که درموقع خطر ازخود دفاع کرده نمی تواند، شکايت کرد. خار پشتک حال خود را بدتر از او خواند زيرا همه او را آزار می دادنند که خار نداشت، در اين وقت موشک دندان بيزار رسيده گفت: "من هم که ازدندانهايم بی زارم، چرا که بدون بيران کاری، کاری ندارم و هيچ کس دوستم ندارد. آنها به حال خود گريستند، بعدتصميم گرفته جنگل را ترک گفتند، در جريان راه، چوچه خار پشتکی را ديدند که افگار شده است. خارپشتک چوچه خودرا در آغوش خارپشتک بی خار انداخته وی را مادر گفت و بعد با او ماند. همه خوش شده به سفر شان ادامه دادند. ديری نگذشته بود که سنگ بقه يی را ديدند که ته سنگی گيرمانده، سنگ پشت خود را رسانده با تمام قوتش سنگ را بلند کرده بقه گک را نجات داد. بقه ممنون شده گفت دنبال پاد شاه بقه ها می گردد، چه خوب که ترا انتخاب کنم. سرانجام سنگ پشت با او سوی دريا رفت.  | | | خارپشتک چوچه، در آغوش مخملين رفته وی را مادر گفت و بعد با او زندگی کرد. |
موشک به حال خو دش افسوس خورد تا خواست به راهش ادامه دهد که موش پير صحرايی ازش خواست بته ها نزد خانه اش را با دندانهای تيزش بجود . موشک ظرف چند دقيقه، تمام بته ها را جويده راه موش صحرا را صاف کرد. موش صحرايی خيلی خوش شده پيشنهاد همزيستی کرد. موشک از اين که با دندانهايش کار خوب انجام داده بود، خوش شده خواست موش صحرايی را پذيرفت . |