حميد پسرک يازده ساله والدين و حميرا خواهر ش را خيلی دوست داشت، اما صابون يگانه دشمن او بود. روز ی حميرا برای برادرش صابون دادتا دست هايش را بشويد، اما وی از صابون نفرت داشت، همان بود که صابون خود را دوست تمام اطفال خواند. اما صدای دگری مخالف دوستی آنها شد. حميد با ترس اطرافش را ديد، اما چيزی نيافت، صابون به او آيينه جادوی داد تا صاحب صدا را ببينند. مکروب های بد شکل و سياهی دستان و بدن حميد را پوشانده بود، حميد با ديدن آنها فرياد زده خود را به صابون رساند، اما مکروبها همراهی اش کردند. مکروب ها به عذر و گريه خود را دو ستان قديمی حميد گفتند و نخواستند از وی جدا شوند. دل حميد سوخت و صابون را سرجايش گذاشته رفت. حميد پس از ساعتتيری خانه آمده با دستان ناشسته نان خورد، ديری نگذشت که دل دردی شديد و شديد تری احساس کرد تا به داکتر رسيد.  | | | صابون خود را دوست تمام اطفال خوانده آيينه جادوی به اطفال داد تامکروبها را ببينند. |
داکتر بعد از معاينه بيماری حميد را بی نظافتی خواند. در اين وقت حميد باز هم صابون را ديد، اما اين بار با عجله دستانش را با صابون شست. صابون از کار وی خوش شده گفت: "اگر در دوستی با من پايدار مانی، دشمن صحت وسلامتی ات از بين می رود". |