بابه قربان دهقان که شوق پولدار شدن داشت، کشت گندم را کنار گذاشته تخم ديگری کاشت.چند ماه پس، گلهای رنگا رنگ، غوزه در آوردند. پدر و اولاد هاغوزه ها را نشتر زدند. فتح از برآمدن شيرۀ سپيد غوزه پرسيد و مليحه ازآن شيرۀ سفيد خورد، اما پس چندبار از حال رفته در پلوان افتيد. مليحه به کمک برادرش خانه رفته بابی حالی خواب رفتند، فتح در خواب ديد که غوزه برای مليحه يک گيلاس شيره اش را می د هد. يکبارهً غوزۀ کوکنار چون مبدل به ديو سبز شده می خواهد مليحه را ببرد. هرچند فتح مانع می شود، اما ديو خنديده می گويد: "هرکه از شيره من بنوشد، از من رهايی ندارد، آهسته، آهسته از پا در می آيد". فتح تاآنها را دنبال می کند، اما ديو، مليحه را به پرتگاه می اندازد. دراين حال فتح باصدای گريه و نالش مليحه از خواب می پرد. وی به کمک مادر، مليحه را کلينيک می برند.  | | | فتح در خواب ديد که ديوی سبزی دنبالشان می کند و آنها دگر مجال فرار را از جنگ او ندارند. |
داکتر می گويد: "مليحه اسير ديو سبز شده، هر چه زود تر بايد او را از چنگال ديو نجات داد، با شنيدن اين حرف ها، فتح خوابش را به ياد می آورد. ديری نمی گذرد که فتح با داس سوی مزرعه رفته با باشدت بته ها را از بين می برد. بابه قربان وقتی از ماجرا خبر می شود، با هم قريه هايش ديو سبز را از بين می برد. |