بود، نبودسوداگری با زن و ماری يگانه دخترش در دهکده يی زندگی می کرد، روزی سوداگر دخترش را جگرخون يافت. ماری از تنهايی اش ناليد و پدر تدبير سنجيد تا بنجاره والا شده در برابر خاکروبه، زيورات بخرد. در کوچه، دخترهای قد و نيم قد را ديد، اما از آن ميان دختری به نام گلدسته را از همه نظيف و با سليقه يافت. پدرماری هرچند نمی توانست يکباره قضاوت کند، لذا خانه رفته تمام قصه را به زن و دخترش حکايه کرد. ماری علا قمند شده، روز دگر با پدرش راهی کوچه گلدسته شد، در جمع دختران کراچی بنجاره افتيد. گلدسته همه را جمع کرده سرجايش گذاشت. بنجاره گفت چيزی برای خودت هم بردار و ماری از ميان همه، صابون انتخاب کرد.  | | | بنجاره والا برای دوستيابی دخترش، در برابر خاکروبه، زيورات سودا می کرد. |
در اين حال پدر ماری از گلدسته آب خواست، ماری به چشمه پهلوی شان اشاره کرد، اما گلدسته در جام پاک آب آورد که اين کار پدر و ماری را خيلی خوش ساخت. سرانجام گلدسته و ماری با هم دوستان صميمی شدند. گلدسته از بيکاری پدرش متاثر بود ماری به کمک پدر اشيای بنجاره را به پدر گلدسته سپرد. از آن به بعد هردو با هم صميمی تر شدند. پدر ماری از گلدسته تعريف کرد که گلدسته، دسته گليست که همه جا را از پاکی و صفايی می آرايد. |