بود نبود در زمانه های قديم دو مورچه به نام های وزوزی ومژمژی از وقت ها با هم دوست بودند، اما خيلی چالاک وپر کار . وزوزی کار ها را شتابزده انجام می داد، اما مژمژی دقيق بود او هميشه بهترين راه را انتخاب می کرد. يکروز جارچی اعلان کرد که ملکه مورچه ها مريض است وبه تخم شبدر نياز دارد، هر که بياورد، پادشاه انعام زيادی می دهد. مورچه ها ازتکاليف وخطر راه می ترسند، مگر مژمژی و وزوزی با اشتياق تمام حاضر به انجام اين کار شده با هيچان تمام بدرقه شدند. هی ميدان و طی ميدان هردو رسيدند به دندی آب، وزوزی عجله داشت تا زودتر بگذرند،اما مژمژی با تدبير راه بی خطر وزود رس را پيشنهاد کرد. وزوزی نپذيرفته از سر خس وبرگ ها رفت، هنوز پيش نرفته بود که پايش خطا خورد به خيلی به خرمن شبدر رسيد، اما مژمژی پيشتر ازورسيده بود. پس گرفتن تخم شبدر وزوزی عجله به رفتن کرد. مژمژی به ياد آورد که باری در اين منطقه پروانه ی را کمک کرده بود.  | | | پس از رسيدندبه دند آب، مژمژی با تدبير راه بی خطر را انتخاب کرد، اما وزوزی نپذيرفت. |
ديری نگذشت که پروانه سررسيده تخم شبدر را گرفته با مژمژی پرواز کرد، آنها ديدند که وزوزی دانه ی شبدر را به زحمت روی سنگی بالا می کشد. وزوزی از حرف ناشنوی اش سخت پشيمان بود، مژمژی از پروانه خواست تا او راهم کمک کند. پروانه گفت با پنجال هايش يکی آنها را برداشته می تواند. مژمژی چاره سنجيد که پروانه او را و او با پاهايش وزوزی را برداشته می تواند، همان بود که هردو به منزل رسيده انعامات زيادی حاصل کردند. |