بود نبود، زير چرخ کبود، دوستانی به نام های کريم، سباوون و احمد که شريک ساعتتيری و تفريح هم بودند،اما کريم پسری خيلی کم جرئت بود. کريم با دوستانش رمه را به چرا برده بود که نا گه سگ های قريه سوی شان نزديک شدند. بچه ها از جوی آب فرار کردند، اما کريم نتوانست. سگ ها راه شان را چپ کردند. دوستان کريم تصميم گرفتند تا کريم را از اين حالت نجات دهند. روز بعد همه برای آببازی رفتند. همينکه پای کريم به آب رسيد، فرياد زده از آب بيرون شد. وی با زير پا کردن بقه تصور خرچنگ را کرد، در اين وقت لباس هايش را موش صحرايی برد. دوستان، کريم برای جرات بخشيدن به وی پنهان شدند، وی تنهای، تنها مانده چشمش به چوب افتاد، صد دل را يک دل کرده، با چوب بر موش حمله کرد. در اين ميان احمد با خوشی فرياد زده گفت: " ديدی کريم تو توانستی پيراهنت را خود از موشخرماگيری، بعد همه او را دلاور و با جرائت خطاب کردند.  | | | کريم پيراهنش را پوشيده متوجه شد، موش جيبش را سوراخ کرده، چرا که قروت داشت. |
وقتی کريم خواست پيراهنش را به تن کند، متوجه شد موش جيب آن را سوراخ کرده، چرا که در جيب قروت داشت. پس از آن روز کريم، پسری دلاوری شد و کار های به اندازه توانش را خود انجام می داد. |