روزی پدر محمد يار فوت کرد و مادرش، سردار و محمد يار را نزد ملک ده برای کار فرستاد، دهقان نصرو، آنها را بنابر فرمان ملک بالای زمين ها برد. دهقان زمين را به سردار و محمديار نشان داده از آنها خواست کار بيازموزند تا اگر زمين را آباد کنند زمين را برايشان خواهد بخشيد. هر دو تربوز را خوش داشتند، نصرو زمين را به دو بخش تقسيم کرده گفت بايد بچه ها پاليز تربوز سازند. نصرو با هردو کار کرد، محمديار گاهی می خوابيد وگاه روز گذرانی می کرد، اما سردار سخت کار می کرد تا سرانجام وقت حاصلات رسيد. مادر با ديدن تربوز های کلان در پاليز سردار خرسند شده دانه تربوزی را با شوق خورد و بالای زمين محمديار رفت. وی پس از رسيدن در پاليز محمديار، خلاف توقع جز چند تربوز کوچک وکم آب ويکی دونهال لاغر چيزی نديد.  | | | محمديار با ديدن نتيجۀ تنبلی خود عهد بست تا زمين را آباد نکند، لباس نو نپوشد. |
زمين مملو از گياه های هرزه بود، مادر در مورد حاصلات تربوز از محمد يار می پرسد، اما نصرو با رشخندی گفت تربوز ها زير لحاف سبزپنهان شده اند. گلنار يک، يک جوره لباس دوخته برای برادران خود تحفه آورد، سردار با بسيار خوشی تحفه را گرفت. اما محمديار وقتی نتيجۀ تنبلی خود را ديد، سخت پشيمان شده عهد بست تا زمين را آباد نکند، لباس نو به تن نخواهد کرد. |