 | | | در زمانه های قديم آفتاب، آفتاب پرست، موشک، گنجشک و شاپرک با هم دوست شدند. |
بود نبود در زمانه های قديم آفتاب، آفتاب پرست، گنجشک و شاپرک يک جنگل با هم دوست شده بودند. وقتی آفتاب طلوع کرد، همه ساعتيری می کردند و با غروب آفتاب دوباره سوی خانه های شان راه می افتادند و آفتاب آنسوی کوه ديدن دوستان دگرش می رفت. يکی از روز ها آفتابی همه برای ساعتتيری جمع شدند، گنجشک با شاپرک مزاح کرد، اما خوش شاپرک نيامد و روز دگر در ساعتييری ا شتراک نکرد. از نيامدن شاپرک آفتاب قهر بود، گنجشک برای آوردن شبپرک رفت، اما تا رسيدن وی روز گذشت و شام نزديک شد و آفتاب گفت آمدن تو و رفتن من. شاپرک از ترس شب به خواب نمی رفت، اما خلاف تصورش شب را خيلی مهربان يافت او دگر از شب نمی ترسيد. شب و شاپرک با هم حرف می زدند که بوم آمده از شاپرک خواست تا در جای خوب برای چيزی خوردن بروند.  | | | شاپرک از مهربانی شب به همه حکايه کرد و ضرورت شب و روز را خيلی مهم خواند. |
روز دگر همه جمع شدند، شاپرک که از گنجشک خفه شده بود با وی آشتی کرد، او همه روز را در خواب و با گرسنگی گذشتانده بود خواست با گنجشک چيزی بخورد. شاپرک از خوبی های شب به همه حکايت کرد، همه دوستی شان را از سر گرفتند و دريافتند که آفتاب و شب دوست آنهاست و همه به هردوضرورت دارند. |