در روستای سرسبز، پسری بود به نام عبدالله که از يک پا معيوب بود، او فکر می کرد که نمی توا ند در بازی ها سهيم شود، لذا از گوشه ی اطفال را تماشا می کرد. زنی گريسته از پسرش گفت از بستر خواب ناپديد شده، مردم پاليدند، اما سراغی نيافتند، دو روز بعد پسر ديگری هم گم شد. تجسس عبدالله در مورد بيشتر شد، لذا اسپش را گرفته با مقداری سبزه راه افتاد. درراه پل پا های عجيب و بزرگی جلب توجه کرد. عبدالله برای ديدن پل از اسپ پياده شد، بقه فرياد کشيد، عبدالله بقه را از زير پايش گرفته نوازش کرد و از گم شدن بچه ها گفت. بقه با عبدالله سوی کوه راه افتاد، داخل غار کوه چشمشان به ديو خطر ناکی افتاد که بچه ها را در قفس انداخته بود. بقه وارخطا شد، عبدالله با تغيير صدا گفت: "ای ديو من نسبت به تو بد شکل تر وبزرگتر ام. ديو خواست او را ببيند، مگرعبدالله سه شرطی برايش گذاشت. شرط اول اين که هر دو بايد يک، يک شپش بياندازند، ديو شپش خود را انداخت که به اندازۀ زنبور بود، عبدالله، بقه را پيش روی ديو گذاشت.  | | | عبدالله سوی کوه راه افتاده، چشمش به ديو خطر ناکی افتاد که بچه ها را اسيرکرده بود. |
ديو ترسيد، در شرط دوم، ديو دست بدشکلش را نشان داد، عبدالله ترسيده، شاخی را برايش نشان داد، ديو حيران شد اين چه قسم دست است. عبدالله تار موی ديو را خواست و در عوض يک قوده سبزه را پيش روی ديو گذاشته، گفت: "اين موی من است، حالا سويت می آيم". ديوسخت ترسيده پا به فرار گذاشت، عبدالله، بچه ها را آزاد کرده به ده برگشت، پس از آن روز همه او را دوست داشتند. |