درزمانه های قديم دوستانی به نام های حيدرک جيلانی، شمالک، کاغذپران شلشله دار با چشمک دار ساعتتيری کرده درهوا به پرواز در آمدند. وقتی کاغذ پران ها پرواز کرده نمی توانستند، می خواندند: حيدرک جيلانی شمالاره تورانی- شمالک جان شمالک،گديک را پرانی... يک روز کاغذ پران شلشله دار از ديگر کاغذ پران ها بلند تر رفته بود، سه پارچه وچشمکی خواستند به او برسند، اما نتوانستند. چشمکی حسد برده خواست او را ببرد، هرچند سه پارچه مانع شد، اما فايده نداشت. چشمکی با غرورو خواند: چشم دارک که هوا بازی می کنه - از شوق کار آسمانی می کنه... ازاين حرف ها حيدرک جيلانی خفه شده شمالک را از وزيدن مانع شد، کاغذپران هم بی حال ماند و آهسته اهسته فرود آمد.  | | | روز ی کاغذ پران شلشله دار از ديگر کاغذ پران ها بلند رفته بود، چشمکی حسادت ورزيد. |
چشم دارک باخستگی خواند:حيدرک جيلانی- شمالک را تورانی - شلشله دار را خواب بده - چشم دارک را در هوا پرانی... حيدرک جيلانی از ساعتتيری تنهاخوشش نمی آمد، کاغذپران ها هم که روز ها روی زمين افتيده بودند، متوجه اشتباه خود شدند. ديری نگذشت که شلشله دارک وشمالک ازپشيمانی او خبر شده بر اوبخشيدند، بعد همه با هم دوباره دوست شده به هوا بلند شدند. |