فريحه و مليحه دوستان خيلی صميمی بودند، روزی با هم بيت می خواندند. فريحه گدی لته يی برای مليحه دوخته بود و مليحه نام آن را نازی گذاشته بود. در ميله محبوبه، خواهر خواندۀ قديمی شان هم رسيد، پس از آن روز مليحه حال و هوای دگری داشت. محبوبه گدی پلاستيکی برای مليحه تحفه داد. مليحه گدی پلاستيکی محبوبه را جای گدی لته يی فريحه ناز داد، فريحه با ديدن اين حال محفل را ترک گفت. وقتی فريحه از زير قلعۀ مليحه می گذشت، گدی لته يی را ديد که روی زمين افتاده با گريه خانه رفت. او از شدت جگر خونی بيمارشد. از سوی دگر با محبوبه رفت ومليخه تنهای، تنها ماند، وقتی از خانه بيرون رفت محمود برادر فريجه را با خريطۀ دوا ديد.  | | | فريحه گدی لته يی برای مليحه دوخته بود و مليحه نام آن را نازی گذاشته بود. |
مليحه در مورد پرسيد، محمود از بيماری فريحه برايش گفت، مليحه به اشتباهش پی برده خواست نزد فريجه برود، اما محمود مانع شد. مليحه برای ديدن فريحه، نازی (گدی لته يی) را گرفته با خود برد و عهد بيت هيچگاهی دوست خوبش را نرنجاند. |