در قديم ها در شهر موش ها، گروهی ازپشک ها آمده هر قدر با موشک ها جنگيدند، اما نتوانستند شهر موش ها را اشغال کنند. پشک سياه (جاسوس پشک ها) آمده به پادشاه پشک ها گفت اين شهر را گرفته نمی توانيم، اين شهر راز عجيبی دارد! پادشاه پشک ها در مورد پرسيد، پشک سياه راز شهر را در اتفاق موش ها دانست. روزی دو موش پير در آشپز خانه چيزی برای خوردن نيافتند. هردو نزد کلانتر موش ها از آشپز شکايت بردند، مگروی قبول نکرد. موش ها خفه شده عهد بستند ديگرپهره نکنند، سرانجام بگومگوها منتج به جنگ شد. در اين هنگام پشک ها هم حمله ورد شده شهر را اشغال کردند و موشها را اسير کردند. روز دگر موش کلانتر، تمام موشها جمع کرده گفت چگونه از زندان فرار کنيم؟ بايد اول خود، بعد شهر خود را از چنگال پشک ها آزاد کنيم. موشک ها اختلاف کرده دو گروه شدند، کلان موشها از اين بی اتفاقی خفه شد. چندی بعد کلان پشک ها صدای پای شنيده از خواب پريد.  | | | پشک ها با موش ها جنگيده دريافتند که شهر موش ها راز عجيبی دارد! |
يک بار گروه از موش ها را ديد که سوی پشک در حرکت اند. پشک پرسيد چه شده؟ موشکی گفت ما قدر اتفاق را فهميديم. ما به اتفاق هم زمين را کنده راهی بيرون رفت را دريافتيم. کلان موشک ها در جايش خشکيد. همين که موشک ها بيرون شدند، نا گها بالايی پشک ها حمله کردند. موش ها به زودی شهر خود را پس گرفتند و به اتفاق هم زندگی کردند. |