در يک قريه بيخ کوه خالدارک وتاجدارک دو مرغک ودو کبوتربه نام های پرپايک وطوقدارک با هم دوست بودند. در آن قريه سگ، دشمن روباه بود. همه از حيله روباه به عذاب بودند به همين سبب تدبير کار می سنجيدند. تاجدارک پيشنهاد کرد اگر روبا به قريه از راه کوچه آمد مرغ ها و اگر از راه بام آمد کبوتران مراقب باشند. همه پذيرفتند. روباه از تصميم آنها خبر شد و به نيرنگ دگری روی آورد. او از پر و کله مرغانی شکار شده برايش پر وبال ساخته سوی مرغان رفت. تاجدارک برای دانه چيدن می رفت، روباه وی را با خوشزبانی ستود و از دانه های فروان در آن سوی قريه توصيف کرد. تاجدارک ناباورانه نخست امتناع ورزيد، اما فريب خورد ه با روباه دنبال دانه های مزه دار رفت. ديری گذش مادر تاجدارک از پريشان گريست.  | | | روباه بانيرنگ از پر و کله مرغانی شکار شده برايش پر وبال ساخته سوی مرغان رفت. |
مادر دنبال تاجدارک را از خالدارک وساير دوستان جويا شد، اما احوالی به دست نياورد. مرغی از رفتن تاجدارک با مرغی ناشناسی گفت. پرپايک با وارخطايی آمده گفت همان مرغ روباه است. آنها به کمک سگ، تاجدارک را از چنگ روبا رهانيدند. تاجدارک دريافت که نبايد فريب خورد. |