منير دوست شاهد علاقمند آهنگری بود، اما شاهد نه، روزی واجد برادر کوچک شاهد از خانه برآمد و دگر بر نگشت، هرچند پاليدند، اما نيافتند. شاهد شخصی قوی هيکلی را ديد که با بوجی سوی بازار رفت. وی شکبر شده تعقيبش کرد. رفته رفته به د شتی رسيدند که تک درختی داشت. با باز شدن درخت، باغی نمايان شد. شخص با چکش سوی قفسی باغ رفت که در آن چند کبوتر بود و شاهد پنهانی منتظر ماند. شخص از بوجی اش پسرکی را کشيد که گريه می کرد. شخص گفت: "من جادوگر استم، هر ماه پسری را می آورم تا مدت يک ماه در معدن کار کند. هر طفل از معدن چيز خاصی می کشد که من با خوردن آن زنده می مانم و خود بچه را سنگ می سازم، ورنه جادويم ازبين می رود. او با زدن چکش به دروازۀ قفس، کبوتران را بيرون کشيد وبا ضربه بعدی کبوتری را از زنجير رهانيده مبدل به پسری ساخت. جادوگرخواست تا به گردن پسر تازه وارد، زنجير انداخته کبوترش سازد، که شاهد، با ديدن واجد بر جادوگر سنگ زد.  | | | پهلوان با چکشی سوی قفسی باغ رفت که در آن چند کبوتر بود و شاهد پنها نی منتظر ماند. |
شاهد برای رهايی برادرش از منيرچکش زنی آموخت. روز ها گذشت، شاهد و منيرسوی دشت رفتند، اما اثری از درختی نيافتند تا اينکه جادوگر را ديدند. با رسيدن جادوگر درخت پيدا شد، همينکه جادوگر درخت را باز کرد، شاهد برق آسا داخل درخت رفته نخست چکش را گرفت کبوتر ها را رها کرد. او با ضربه زدن به زنجير ها بچه ها را يکی پی دگری آزاد کرد و ضربۀ آخر لعلی داخل قفس را شکست و جادوگر دود شده در هم ريخت. |