در زمان های قديم تاجر بزرگی بود که اموال تجارتی را از ملک های خارج به وطن خود وارد و از آنجا به خارج صادر می کرد. آوازه بود که در راه رفت و آمد، چيز خطرناکی پيدا شده، تاجر مجبور شد به خاطر حفا ظت کاروان تجارتی اش محافظينی توظيف کند. روزی انتخاب محافظين، ميان جوانان، مرد ضعيف البنيه يی به نام سعيد آمد تا مقرر شود. تاجر پرسيد به فنون حربی مهارت داری؟ وی جواب منفی داد، تاجر از دادن وظيفه به او ابا ورزيد، اما سعيد شلگی کرده گفت از نگاه ذهنی مهارت دارد، تاجر او را به نصف معاش وظيفه داد. روز بعد قافله حرکت کرد، اما در نيمۀ راه برای رفع خستگی اطراق کردند. حين صرف غذا، ناگها ن با صدای مهيبی ديوی پيدا شد. محافظين به امر ناظر بر ديو تيراندازی کردند. ديو خنديده با خون سردی گفت شما نمی توانيد مرا از پا بی اندازيد. سعيدعلت را پرسيد. ديو گفت : آن چيست که ازصبح با چهار پا چاشت با دوپا و شام با سه پا می رود؟ که با نفهميدن آن پادشاه ديوها، مرا از کوه قاف راند.  | | | در نيمۀ راه قافله برای رفع خستگی اطراق کرد، ناگها ن ديوی با صدای مهيبی پيدا شد. |
سعيد جواب داد اين که تو می گويی انسان است. بدين شرح که انسان در آوان کودکی يعنی صبح دم زندگی به چهار پا می رود (چهارغوک می کند). چاشت زندگی يعنی در جوانی با دو پا می رود و در پيری يعنی آخر روز با سه پا می رود که دوی آن پاها خودش و يکی هم عصايش است. ديو بسيار خوشحال شده تار بروتش را به سعيد داد که در وقت ضرورت بادود کردن، حاضر شود، بعد راهی کوه قاف شد. |