بود نبود اجمل، زلمی واسد باهم دوستان خيلی صميمی بودند، آنها در ميدانی قريه با هم ساعتتيری می کردند. اجمل وزلمی حين تشله بازی، به ياد اسد افتادند. هردو خانهِ وی رفتند تا او را به سا عتتيری صدا زنند، اما خلاف توقع شان می بينند پدرش اورا نزد داکتر می برد. داکتر بيماری اسد را َجل زدگی خوانده برايش دوا تجويز کرد. پس از بازگشت از نزد داکتر، اجمل وزلمی به پرسان اسد رفتند. اسد به دوستانش گفت همه بيماريش ساعتتيری در آفتاب بود تا اين که باعث جل زدگی من شد. دوستانش حيران شدند. روزی در ساعتتيری اجمل وزلمی خنک خورده آرزو بردند کاش آفتاب شود، اما اسد نمی می خواست. اسد تصور می کرد که تنها آفتاب باعث مريضی می شود نه سردی! روزی در ميدانی نشسته بود که يکباره دردی در تمام وجودش احساس کرد.  | | | روزی در ساعتتيری اجمل وزلمی آرزو بردند کاش آفتاب شود، اما اسد نمی می خواست. |
يکباره صدای را شنيد، به اطرافش نگريست کسی را نديد. آفتاب صدا زده گفت من با تو حرف می زنم بعد برايش گفت: اسد تو ناحق از من بد ات می آيد، تمام اين جان دردی ات به خاطر دوری از من است. آفتاب برای وجود بسيار فايده دارد خصوصا در سرما. اسد گفت تو باعث جل زدگی من شدی و مرا مريض ساختی. آفتاب می گويد اگر به اندازه از من کار گيريد برای هر کس وچيز فايده دارم. اگر من نباشم تمام دنيا تاريک خواهد بود، تمام بته ها ودرخت ها ومردم بدون من زندگی نمی توانند. |