|
قصه های زندگی : موطلايی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ليلا دختری کوچکيست با مو های موج دار طلايی و چهره سفيد، همه او را مو طلايی صدا می زدند. ليلا هميش از بنجاره والا ساجق های رنگين خريده می جويد. يکی از عادات نا پسند ليلا، همانا چسپاندن ساجق، به در و ديوار و روی اشيا بود. اين کار برای خانواده او مشکل خلق می کرد. يکبار لباس های پدر با ساجق ليلا خراب شد. پدر خيلی قهر شد، مادر از ليلا خواست تا ساجق اش را هر سو نياندازد. روزی ليلا دوستانش را به محفل گدی دعوت کرد، دوستان دايره زدند و آهنگ خواند ند، بعد مصروف آماده ساختن گدی شدند. مو های طلای ليلا روی شانه هايش پريشان بود، پيراهن زرداش او را زبان زد دوستانش ساخته بود. مژگان پيراهن و دامن بف و مقبول پوشيده ه بود، اما مادرمخالف پوشيدن آن لباس ها يش بود، زيرا او بايد پيراهنش را عروسی برادرش می پوشيد. ليلا، مژگان را متوجه ساجق چسپيده در دامنش ساخت. مژگان با ديدن چنين حال خيلی گريست. او ليلا را متهم به اين کار ساخت. ليلا کوشيد به مژگان بگويد اين کار او نيست، اما او با گريه محفل را ترک کرده خانه رفت و محفل بر هم خورد.
روز بعد عروسی پسر مامای ليلا بود، ليلا با لباس و موهای زيبايش آمادگی رفتن داشت، اما موهايش را به زحمت شانه می زد. در همين حال مادر با ديدن ساجق، فرياد زد: " مو های زيبايت را خراب کردی. يگانه چاره موی ليلا قيچی بود، اما او راضی نبود. مادر ، خود ليلا را مقصر خواند که چندين بار گفتش ساجق را وقت خواب از دهنت بيرون کن و بيجا نيانداز، اما حرف هايم را نشنيدی. سرانجام مو های طلايی ليلا قيچی شد و ليلا از سهل انگاری هايش خيلی پشيمان شد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||