در قريه يی ذکيه، بهشته ومرجان خواهر خوانده صميمی بودند و در پاکی وستره نگهداشتن خانه گک ها و بازيچه های شان رقابت می کردند. روزی ذکيه و برادرش احمد، پاکاری داشتند، که چشمشان به خانه بهشته شان افتاد. احمد به ذکيه گفت خوبست مانند خانه گک گدی بهشته ومر جان خانه گک سازيم. هردو سرگرم کار خود بودند، که صدای قهرآلود مادر آنها را متوجه خود ساخت. آنها تمام کثفات را روی حويلی ريخته بودند، که مادر جاروب کرده بود. درهمين حال بهشته هم رسيده احوال عروسی گدی شان را آورد، که در خانه ذکيه برگزار می شود. ديری نه گذشت، که باران، بارايدن گرفت و زحمت های ذکيه را هدر برد. او مجبور شد برای عروسی گدی جای دگری انتخاب کند. بهشته و ذکيه با دايره هايشان رسيدند، ذکيه از آنها پذيرای کرد، اما برادرش بابوتهای گل آلود داخل شده ذکيه را جگر خون ساخت، زيرا همه جا را کثيف کرد. ذکيه نارام شد وبا عجله به پاک کاری خانه پرداخت، اما بهشته مانع شده همه را با خود به خانه گدی خود برد.  | | | مرجان و برادرش پاهای گل پر خود را پاک شستند. |
باز هم احمد خواست با بوت های گل پرش داخل خانه بهشته شود، اما بهشته مانع وی شد. ذکيه واحمد قهر می کنند. مرجان نقص کار آنها را در اين خواند که اگر شما بار بار خانه گک هايتان را پاک کنيد، اما متوجه پاک نگهداری آن نشويد، پس پاکاری سودی ندارد. هر دو متعجب شدند، مرجان راست می گويد چون علت اين که عروسی گدی در خانه گک آنها برگزار نشد، کثيف بودن بوت ها و کثيف شدن خانه آنها بود. همه خوشحال شده جشن عروسی گدی شان را از سر گرفته به پايکوبی پرداز ختند. |