پادشاه ای با خانواده اش در قصری زندگی می کرد پادشاه، بازاش را خيلی دوست داشت. روزی پادشاه بيمار شد، که علاجش دشوار بود. طبيبی گفت در کوه مقابل قصر سيب جادويی وجود دارد. اگر کسی خسته آن را در زمين کارد، فردا درخت بزرگی شده پنج سيبی خوش طعمی می دهد. خوردن سيب ها برای پادشاه شفا بخش است، که تا زنده باشد بيمار نه شود. کسی حاضر به آوردن خسته نشد. باز، پس از زمان طولانی خسته را آورده چنان کرد، که توصيه شده بود. فردا پنج شاخه گل مبدل به 5 سيبی شد،که در پنج روز پخته شدند. پسر بزرگ پادشاه،شهزاده کريم به دستور طبيب تا نيمه های شب بيدار ماند تا از سيب ها مواظبت کند، اما پس از اندک زمانی خواب رفت. صبح همه متوجه شدند که يکی از سيب ها گم شد، شب دوم هم از به خواب رفتن شهزاده حبيب سيب دوم مفقود شد. پادشاه از اين رهگذر خيلی پريشان شد.  | | | ديوخواست هر پنج سيب را خورده پادشاه منطقه شود. شهزاده خالد به جنگ ديو شتافت. |
پيره زنی آمد و از ديوی خبر داد که از راز سيب ها می داند، ديو خواست هر پنج سيب را خورده پادشاه منطقه شود. پادشاه بروی خشم آلود شد. شهزاده خالد نزد طبيب رفته دوا گرفت تا بيدار ماند. وی با تجهيزاتش به جنگ ديو شتا فت،شب از نيمه گذشت ديو رسيد. شهزاده ديو را هشدار دادبه درخت نزديک نشود. جنگ در گرفت پوستين ديو آتش گرفت و ديو انسان شد، سرانجام روز پنجم سيب ها پخته شدند و سه سيب باقی مانده را پادشاه خورده صحت يافت. |