|
قصه های زندگی : خرگوش ها | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سفيدک و ککی گگ دو خرگوشک های زيبا در جنگل زندگی می کردند، روزانه مادر و پدر خرگوشک ها برای بدست آوردن غذا می رفتند . روزی از روز ها مادر و پدر خرگوشک ها به منطقه سرسبز رسيدن و خواستند با چوچه های شان در همان جا زندگی کنند. هردو با سبدی از زردک تازه نزد چوچه ها رفتند. چوچه ها پس از خوردن زردک با پدر و مادر شان راه دهکده سرسبز را در پيش گرفتند. مادر به سفيدک و ککی گگ توصيه کردتا متوجه اطراف خود باشند و اگر کسی آمد، ببينند در چه مورد صحبت می کند. روزها گذشتند خرمن گندم به درو شد و چوچه های خرگوش هر روز ميديدند که کی ميآيد و چه ميگويد. روز دگر در حالی که خرگوشک ها شفتل می خوردند،به فکر حرف های دهقان وپسرش شدند، که گفته بود مردم قريه فردا گندم درو می کنند. باشنيدن اين گفته مادر از بابت خرگوشک ها مشوش شد، اما پدراورا تسلی داد. فردا مردم قريه به کمک نيامدند، دهقان از برادرزادهايش کمک خواست. پدر، به مادر سفيدک و ککی گگ احوال آورده او را خاطرجمعی داد و گفت که هيچ کسی برای گندم دروی نمی آيد. بعد هر دو روانه شدند تا خوراکه بيابند. اين بار پدر و مادر با سبد جواری نزد اطفال شان آمدند. چوچه ها می خواندند: جواری جان جواری چوبک پرمرواری... جواری را می خورند. باز هم روز بعد کسی برای کمک با دهقان نيامد. دهقان مجبور شد و تصميم گرفت که خودتش گندم را درو کند.
چوچه ها که نمی خواستند بروند از پدر علت را پرسيدند. پدر گفت اين بار دهقان خودش تصميم گرفته گندم درو کند و او اين کار را می کند . چرا، که اگر به اميد ديگران بنشيند کاری انجام نمی شود، اما اگر کسی خود تصميم گيرد حتما کارش اجرا می شود. خرگوشک ها با شنيدن اين حرف های پدر شان متوجه شدند که هيچگاه بايد کار خود را به اميد ديگران نگذارند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||