در جنگل سر سبزی خرگوشهای زندگی می کردند، که دو چوچه به نام های چاقک وسرخک داشتند. در همسايگی خرگوش هاعکک زندگی می کرد. روزی خرگوشک ها می گفتند در خانۀ شان خوشبختی آمده است، اما چوچه های فکر می کردند خوشبخی چيست وچگونه است؟ روز خرگوش ها پس از برآمدن مادر شان درجستجوی خوشبختی از خانه برآمدند، در همين حال عکک هم رسيده پی از دانستن مو ضوع با آنها پيوست.  |  خرگوشک ها باديدن چوچه هايشان گفتندخوشبختی ما شما ستيد.  |
عکک متوجه شد دروازه باز است. همه به گمان اينکه خوشبختی از خانه بيرون رفته ، به جستجو ی خوشبختی بيرون شتافتند. خرگوش مرغابی را ديده، از اوپرسيد کسی ازاين جا گذشته است؟ مرغابی گفت: "چندی پيش کسی گذشته سوی دشت رفت." آنها دوان، دوان سوی دشت رفتند. خر گوش ها با ديدن حيوانی به فکر خوشبختی سويش رفتند،اما عکک گفت:" او خوشبختی نه، بلکه گرگ است فرار کنيد. خرگوشک ها بسيار ترسيده در مغاره يی پنهان شدند.عکک به آنها گفت: شما همينجا باشيد من رفته پدر ومادر تان را خبر می دهم.  | | | خرگوش ها در پی خوشبختی از خانه بيرون رفتند، اما چيزی به نام خوشبختی نيافتند. |
وقتی عکک به جنگل رسيد، پدر و مادر خرگوشک ها را در حال گريه يافت. او ماجرا را به آنها باز گفت.. آنها گفتند: "خوشبختی ما چوچه های ماست." خرگوشک ها به راهنمايی عکک به چوچه هايشان رسيدند. مادر گفت :"خوشبختی ما شما ستيد . چوچه ها دانستند، اگر نا پرسيده ازخانه نه می رفتند، سر گردان نمی شدند. |