|
قصه های زندگی: شهزاده بقه | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود شاهدختی بود به نام شاپيری، که در قصری زندگی می کرد. شاپيری انگشترياقوت را از همه زيورات بيشتر دوست داشت. روزی پادشاه انگشترسرخ وجلا دار برايش تحفه داد، اما انگشترقدری آزاد بود. دختر با خوشی انگشتر را گرفته زمزمه کنان سوی باغچه قصر رفته می خواند: چارگرد قلا گشتم پايزيب طلا يافتم- در زير درخت توت انگشتری ياقوت – انگشتری ياقوت ازبی بی رکو جان اس - اوبيبی رکو جانم جايت سر چشمانم... ناگه انگشتردر چشمه افتيد وگم شد . شاهدخت هر چند به جستجو پرداخت، اما انگشتر را نيافت. خيلی پريشان شد و گريست . در همين حال بقه گک بد قواره يی را ديد، که از ته سنگ سربرآورده گفت: "من می دانم انگشتر تو کجاست! اگر سه شرطم را قبول کردی انگشترات را دوباره می دهم".
بقه دربرابر سوال شاهدخت گفت: "می خواهم دوستم باشی، با من زندگی کرده غذا صرف کنی"! شاهدخت گفت من نمی توانم دوست تو باشم. بقه از دادن انگشترابا ورزيد. شاپيری که عاشق انگشترش بود دوستی اش را ناچار پذير فت. بقه در يک چشم برهم زدن در آب غوطه زد و انگشترشاهدخت را بازگرداند. شاپيری خوش شد،اما حيران شد اگر بقه نزدش بيايد چه خواهد شد؟ روزی شاهدخت با خانواده اش چای می نوشيد، که دروازه تک،تک شد و بقه گکی جست وخيز زده نزديک شد. پدرش با ديدن اين حالت، از قضيه پرسيد . شاهدخت موضوع را از خانواده پنهان ساخت. او با يکجا با بقه غذا صرف کرده به وعده اش وفا کرد . روز دگر شاهدخت با بقه نشسته بود، اما غرق فکر بود تا چگونه از شر بقه برهد، يکباره متوجه شهزاده يی بلند بالای شد، که در پهلويش جا گرفته.
شهزاده گفت: "من به اثر جادوی ماهی، که سخت عاشق ام بود، به صورت بقه در آورده شدم. شکست طلسم در اين بود، که بايد با شاهدختی غذا بخورم تا دوباره به شهزاده بدل شوم. شاهدخت از خوشی فرياد برآورد، پدر و مادراش سررسيدند و دريافتند که او به عوض بقه دوست خوب و شهزاده زيبا و خوش قد دريافت. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||