BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 04:30 گرينويچ 2008 ,22 جولاى
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: شهزاده زندانی

قلعه ويران

روزی برای پادشاه خبر آوردند،که در يکی از جا های دور افتاده ديوی پيدا شده،که قريه ها را درهم ريخته و مردم را تار و مارکرده است.

شهزاده سلام با غرور جوانی ،يکه و تنها به جنگ ديو رفت، اما ديو اورا بندی کرده به ويرانگری بيشتر پردا خت. اين بار مردم به رسم شکايت نزد پادشاه رفتند.

پادشاه از درباريان پرسيد که می تواند به جنگ ديو شتافته شهزاده و مردم را نجات دهد؟"اين بار سالم گفت سلام بدون مشوره رفت، اما من چنان نمی کنم.

او پس از اجازه پدر، با عسکر وسرلشکر وقاصد سوی محل رفت. همه از او خواستند تا مردم را از شرديو رهايی دهد. شهزاده از راز ديو پرسيد، اماکسی ندانست.

 اگر تمام ويرانی هارا دو باره آباد کنيد، مردم هم به کمک ات می شتابند.

پيره زنی دختری داشت به نام زری ، که او راز می دانست. شهزاده از آنها کمک خوا ست. پيره زن از خصوصيات ديو به شهزاده گفت وزری را که راه بلد بود با او فرستاد.

آنها به محل ديو رفتند، اما ديو آنجا نبود، شهزاده سرانجام به جايگاه ديو رسيد. ديو با گفتن بوی بوی آدميزاد از جا بر آمد. همه ترسيدند.

سرلشکربا ديو در گير شد و شهزاده رفت تا راز ديو را دريابد. شهزاده با دختر، قاصد وچند تن عسکر داخل محل ديو شد.

پس از جستجوی فراوان، زری صندوقچه يی را که در آن چرا غ بود به شهزاده نشان داد. قاصد خواست چرا غ را بشکند تا ديو از بين رود.

درهمين حال شهزاده از سياه چاهی کنار غار صدای نالشی را شنيد، او با عساکر به آن طرف رفته برادرش را ديد، که زنجيرپيچ درآنجاست و نمی تواند حرفت زند.

سالم به کمک عساکر، سلام را از سياه چاه برآورد، آنها در حالی که در روشنای چراغ راه افتادند، ديو را ديدند که قصد کشتن سر لشکر را دارد.

آبادانی
پيره زن از خصوصيات ديو به شهزاده گفت وزری را که راه بلد بود با او فرستا د.

شهزاده صدا زد: "دست بردار ديو! اگر تار موی سرلشکرم خيانت شد می کشمت." ديو با ديدن چراغ به زاری افتاده آن را خواست. شهزاده گفت تو چرا اين قدر بدی؟

ديو پاسخ داد: "همهً از من نفرت دارند، من هم خانه های شان را خراب می کنم. شهزاده شر ط گذاشت اگر ديو تمام ويرانی هارا دو باره آباد کند، مردم هم به کمک اش می شتابند.

ديو شرط را پذيرفت وشهزاده زندانی هم فهميد، که بدون کمک دگران به موفقيت رسيدن دشوار است. بعد همه ميان هلهله و هيا هوی مردم دوباره به قصر بر گشتند.

تربوز و اطفال قصه های زندگی
تربوزک گلگلی
دند قريه قصه های زندگی
دند قريه
شاخه يی شکسته قصه های زندگی
شاخه يی شکسته
نبی و فالبينک قصه های زندگی
در حسرت بازيچه
بره گم شده قصه های زندگی
برۀ گم شده
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>