در يک قريه، کريم، اجمل، بلال وتوريالی با هم دوستان خيلی صميمی بودند. کريم علا قمند گل ودرخت بود. و ی نهالکی ميوه داررا غرس کرد. سال ها گذشت و نهالک قد کشيد و درخت شد. روزی توريالی و بلال در سايه درخت نشسته با هم قصه گفتند. آنها پس از آبياری درخت، خانه رفتند. وقتی کريم آمد شاخچه درختش راشکسته يافت. بلال هم سررسيد. هردو نزد اطفال قريه رفته پرسيد ند شاخچه را که شکسته؟  |  توکيستی ، به تو ربطی ندارد. دلم می خواهدشاخه درخت را بشکنم.  |
درهمين وقت به ياد اجمل آمد، که توريالی را نزديک درخت ديده بود، اما توريالی منکر شد، درهمين حال طوفان شروع به وزيدن کرد و همه را پراکنده ساخت. توريالی بازهم رفته به کندن شاخه درخت پرداخت. توفان نمايانگر رسيدن جاودگر بود. او توريا لی را هشدار داد تا به درخت ضرر نرساند! توريالی پرسيد: "توکيستی که امر می کنی، به تو ربطی ندارد". همين بود که جادو گر توريالی را به درخت مبدل ساخت. بلی! تور يالی درخت شد ودر خت انسان.در خت بر توريالی قصوری خواند و توريالی فرياد زده از جادوگر تقا ضا کرد تا دوباره او را به انسان مبدل سازد. گفته های توريالی بر جادو گر اثری نداشت که نداشت. توريا لی وعده سپرد تا دگر هيچ گاهی شاخه های در خت و گل را نشکند.  | | | تور يالی درخت شد ودر خت توريالی، او فرياد زده از جادوگرتقاضا کرد دوبا ره انسانش سازد. |
در همين وقت درخت هم عذر آورده ازجادوگر خواست تا او را دوباره به حال اولش باز گرداند. سرانجام جادوگر حرف های درخت را پذيرفت و هردو به حالت اول برگشتند. توريالی از کرده اش پشيمان بود. او با خود گفت، با شکستن يک شاخچه ،اين قدر اذيت شدم. آيا درخت بيچاره چقدر اذيت شده باشد. |