 | | | وقتی عادله خود را شست، پرنده هادور سرش حلقه زدند و سبزه و گل ها دورش پيچيدند. |
يکی بود، يکی نبود، زير آسمان کبود، عادله، دخترکی بود، که در نظافتش اندک توجه نمی کرد. هر چند مادر ش در پاکی لباس ها و شستن سرو صورتش می کوشيد. اما عادله بی پروا بود، در جا های کثيف بازی می کرد و ظرف يک ساعت کافی بود تا کالا و تمام بدن خود را کثيف کند. کثافت وی باعث شد تا هيچ يک از دوستان عادله با او همبازی نشوند. تا اينکه عادله تنها شد. يکی از روز ها عادله به درختی تکيه زد،ناگه تنه درخت دور شده عادله ميان درخت افتاد. اتاقی کلان وتاريکی بود، تنها روشنی خيره يی به چشم می خورد. عادله روشنی را تعقيب کرده کلکين کوچکی را بازکرد، باغی کلان و پر ميوه با انواع پرنده گان خوشخوان وسبزه و در خت هاعادله را متعجب ساخت. وقتی عادله داخل باغ شد ، دريافت که همه دار و درخت و پرنده های باغ جادويی اند و حرف می زنند. هريک از اشيا و موجودات باغ از عادله به خاطر کثيف بودنش دوری می کردند. با ديدن اين حالت عادله گريه سرداد،در همين وقت صدای چشمه را شنيد که گفت:"می خواهی همه دوستت داشته باشند"؟ عادله سرش را به علامت مثبت تکان داد.  | | | عادله گفته های چشمه را قبول کرده خود را شست تا همه دوستش دارند. |
چشمه اورا متوجه پاکی ونظافت کرده گفت: بيا در همين آب پاک دست،روی، دندان وهمه بدن خود را بشوی. عادله چنان کرده خودش را پاک شست. ديری نگذشت که تمام پرنده ها ودرخت وسبزه وگل سوی عادله با محبت لبخند مهربانانه يی زدند و پرنده های کوچک بر سر وشانه اش نشستند. عادله خوشحال شده ارزش نظافت را دانست. بعد خواست هرچه زودترنزد مادر و همبازی هايش برگردد تا همه او را دوست بدارند. |