|
قصه های زندگی: قيمت محبت | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بود نبود، خرگوشک مهربانی بود به نام شين شين، با کلول خواهر و بخملی دوست اش. شين شين پهلوی کرد کدو، زردک و کرم، ميان چنار کهنسالی خانه داشت . او هر روز در کردها کارمی کرد. يک روز که شين شين مهمان داشت، بالای مزرعه رفت و زردک و يک دانه کدو کند. او تصور داشت که کلول کدو، زردک و کرم را تا خانه لولانده و برای مهمانی با او آمادگی می گيرد. اما خلاف تصور کلول نازدانگی کرده از کار شانه خالی کرد، شين شين تاکيد زياد بر رفتن شان کرده از شغال زرد وچوچه اش گفت که هميشه در کمين آنهاست. سرانجام کلول مجبور شد خواهرش را کمک کند در همين حال کدو لول خورده در جوی افتاد، کلول هم قهر کرده طرف چمن رفت. در اين حال چوچۀ شغال به سرعت با دسته گل و بازيچه ها آمد.
کلول با ديدن شغال وارخطا شد، چوچۀ شغال با حيله نزديک کلول شده، به کلول گفت: "کلولک وبلولک - چقه استی قندولک - بيا که دوستی کنيم - يکجايک مستی کنيم..." کلول با ترس از بازيچه های شغال خوشش آمد او با تردد همراه شغال کنار دريا رفت. ميان صدای شرشرآبشار شغال با خود نقشه خوردن کلول را سنجيد، اما از نرسيد پدرش پريشان بود. ديری نگذشت که شغال چوچه کلول را از نقشه آگاه کرده بر وی حمله می برد. فرياد کلول ميان صدای آبشار و دريا شنيده نمی شد. کلول پيش و شغال دنبالش خنديده می خواند: کلول نرمک مه - لقمه گک گرم مه. کلول از دور بخمليگک را ديده پيهم فرياد زد تا مگر به کمکش بيايد، اما بخمليگک نشنيد. کلول نا اميد شده درحال گريز با خود گفت: "کاش قدر محبت های خواهرم را دانسته به حرف هايش گوش می دادم حالا دچار اين همه مصيبت نمی شدم". در همين حال پای کلول لخشيده به دريا لوليد. از طرف ديگر وقتی شين شين خانه رسيد، اثری نه از کدو يافت و نه از کلول. شين شين گمان برد شايد خواهرش نزد بخمليگک رفته باشد، لذا سراغ بخمليگک را گرفت.
کلول که پايش افگار شده بود خواست جای برود که بخملی رفته بود، اما سر راهش چوچۀً شغال را يافت که گفت حالا کجا می روی؟ کلول برای نجاتش فرياد زده ديد از يکسو بخمليگک با چوب رسيد و از طرف ديگر هم شين شين با داس اش. شغال با ديدن آن دو پا به فرار نهاد، شين شين، کلول را در آغوش کشيد. بخمليگک هم گفت: "خواهرت چقدر ترا دوست دارد، مگر تو قدر محبت هايش را ندانسته به شغال باور کردی". کلول که به اشتباهش پی برده بود عهدبست تا هيچگاهی بدون اجازه خواهر خود از خانه دور نرود و با او همکار باشد. شين شين و بخمليگک کلول را گرفته خانه رفتند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||