BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 05:19 گرينويچ 2008 ,03 اپريل
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: عاجزک

عاجزک

عادله دخترکی خجالتی و آرام بود او کمتر در ساعت تيری دوستانش سهم می گرفت. وقتی خواهر خوانده هايش با هم قصه می کردند، عادله دوری می جست.

يکروز فهيمه و عاقله (خواهر خوانده های عادله) به باغ رفتند تا علت دوری عادله را بدانند. آنها پرسيدند:

عادله چرا از ما دوری می کنی؟ در ساعت تيری با ما حصه نمی گيری؟ عادله بهانه آورد که در خانه کار دارد. هردو عادله را بی مهر و مغرور خواندند، اما عادله نتوانست چيزی بگويد.

دراين اثنا زبير با شوخی های هميشگی اش نزديک شده، از عادله خواست برايش فکاهی بگويد، عادله خواست برود، اما زبير مانع رفتن عادله شد.

عادله گريست خواهر خوانده هايش او را دل آسا کرده پيشنهاد کردند تا رفته به عمۀ اش شکايت کند. عادله خواست چنان کند اما در راه با خود فکر کرد، خانۀ عمه رفته چگونه از زبير شکايت کند؟

فهيمه و عاقله
يکروز فهيمه و عاقله خواهر خوانده های عادله به باغ رفتند تا علت خاموشی و عادله را بدانند

سرانجام راهش را گرفته خانه می رفت که عاقله مانع رفتنش شد. در اين وقت مسعوده خواهر زبير با يکدسته گندنه رسيد.

مسعوده گفت : "نزد مادرت می روم تا بولانی پختن را يادم دهد". مسعوده و عادله خانه رفتند، دختران تعجب کردند که چرا عادله از زبير به مسعوده شکايت نکرد؟

آنها با هم عهد بستند هر طوری که شود بايد عادله را کمک کنند تا از اين حالت برآيد. خواهر خوانده ها سراغ عادله را گرفته خانۀ اش رفتند.

مادر عادله خمير می کرد و مسعوده و عادله گندنه می چيندند. عادله دل نا دل کار می کرد. مسعوده علت را پرسيد مادر گفت کار چه که با کسی حرف هم نمی زند.

مسعوده گفت: چرا عادله اينقدر خجالتيست؟ در اين وقت زبير و فهيمه رسيده گفتند: "ما هم برای فهميدن همين موضوع آمده ايم".

مادر گفت عادله از طفوليت به تنهايی خو کرده از همين رو خاموش است. زبير تا خواست چيزی بگويد عادله با گلوی پر بغض از زبير شکايت کرد. زبيرجگرخون شده وعده سپرد تا دگر هرگز عادله را نيازارد.

زبير به کمک همبازی عادله تصميم گرفت تا او رااز حالت خاموشی بکشد. نخستين کار اطفال به کمک مادرعادله، شامل کردن عادله در مکتب بود.

عادله
عادله به مکتب شامل شد و آرام، آرام با همبازی هاو همصنفانش خو گرفته تغيير کرد.

ديری نگذشت که آرام، آرام عادله تغيير کرد، تا اين که يک روز همه در باغ بولانی پزی داشتند .

عادله در حاليکه بيت خوانده بولانی می پزيد، زبير را ديد که با يک خمره ماست آمد. عادله از او پذيرايی کرد .

خنده، مزاح و بيت خوانی عادله بر خوشی همبازی هايش افزود، آنها کاميابی شان را جشن گرفته، پای کوبی کردند و خوشی عادله را برايش تبريک گفتند.

کوزه درآب قصه های زندگی
کوزه درآب
گوسفند نازدانه قصه های زندگی
گوسپندک نازدانه
ساعت نگيندار قصه های زندگی
ساعت نگيندار
شيرجوان قصه های زندگی
شيرجوان
پرسش سخت قصه های زندگی
پرسش سخت
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>