BBCNazer.comBBCNazer.comBBC World Service Trust
  • مرسته
RELATED SITES
CBEEBIES
CBBC
BBC CHILDREN
د خپريدو وخت: 06:35 گرينويچ 2008 ,30 مارچ
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
قصه های زندگی: کوزه درآب

کوزه در آب

بود نبود در زمانه های قديم قريه گک کوچکی بود در ميان دره گک زيبا. سال ها بود که خشک سالی آنجا با قلت آب روبه رو ساخته بود.

اکثر چاه ها و کاريز های آن محله يا خشک شده بودند ويا هم کم آب، فقط يک کاريز آب مانده بود و همه قريه.

در همين قريه گک چندطفل به نام های حامد وشاکروجميل باهم رندگی داشتند که يکجای ازکاريز آب می آوردند وباهم خوشی وساعتتيری وبيت خوانی می کردند.

همه دخترها وبچه ها را حامد نظم وترتيب می داد تا آب را به نوبت گيرند چه او اين نظم را ازقريه بالا ياد گرفته بود که کاکا يش زندگی داشت وهمه به نوبت آب شان راازکاريز می بردند .

اطفال ازحامد خوش وراضی بودند، زيرا آب پاک وصاف خانه می بردند وهم وقت کافی برای بازی داشتند.

روزی حامد جای رفت، همه اطفال برای آ ب بردن گرد آمده بودند، جميل ميان بچه ها کمی بی نطم و بی حوصله بود.

به بهانه های مختلف بی نوبتی می کرد وخوشی وساتيری اطفال را بهم می زد. او نمی دانست که بی نوبتی برايش چه زيانی می رساند.

همان روز مادر شاکره اورادنبال آب فرستاده گفت: "دخترم،هرچه زودترآب بياور، قرار است جايی بروم." شاکره که نمی خواست آب بياورد، گفت:

 چرا آب را گل آلوده کردی؟ چشم شهزاده ماهيان جايی را ديده نمی تواند.

"مادر، حالا کنار کاريز نوبت نيست، زود آمده نمی توانم، به خصوص من که کوچکتر از ديگرانم، مرا نوبت نمی دهند."

آن روز همه اطفال دست به دست هم دادند وجميل را نگذاشتند بی نوبتی کند، او هم شق کرد وهيچ کس را به آب بردن نماند درهمين گيرودار آب گل آلوده شد وهيچ کس نتوانست آب ببرد.

روز ناوقت شده بود، همه اطفال با کوزه گک های خالی ايستاد بودند، شاکره ازهمه خواهش کرد به جميل نوبت دهند، اما کسی حرف او را پذيرفت.

همين که جميل کوزه اش را در چشمه آب فروبرد، کوزه درآب لخشيد و گم شد.

او هم از پشت کوزه اش رفت و هر دوناپديد شدند. جميل کوزه اش را دنبال می کرد که يکباره به نزد ماهی کلان رسيد.

جميل ازديدن ماهی زياد ترسيد. ماهی که در آن جای تاريک، بد قواره و ونمناک معلوم می شد، با قهر پرسيد: "چرا آب را گل آلوده کردی؟ چشم شهزاده ماهيان هيچ جايی را ديده نمی تواند.

مردم را هم ازآب پاک وصاف محروم کردی، فرمان می دهم تا زمانی اين جا بندی بمانی که نوبت ونظم دو باره درکاريزحکم فرما شود."

کوزه در آب
همين که جميل کوزه اش را در چشمه آب فروبرد، کوزه درآب لخشيد و گم شد.

اطفال علت گم شدن جميل وکوزه اش را نمی دانستند. جميل بعد از فکر وانديشه زياد روی کوزه نوشت: "نوبت، نوبت، نوبت!!!" بعد کوزه را آهسته بيرون لول داد تا نوشته آن خراب نشود.

حامد برگشت و با ديدن کوزه و خط جميل به زودی فهميد که بايد نوبت را مراعت کنند.

بعد از مدتی آب صاف شد و کوزه گم شده روی آب آمد و جميل نيز از بند آزاد شد و تعهد کرد که ديگربی نوبتی نکند.

گوسفند نازدانه قصه های زندگی
گوسپندک نازدانه
ساعت نگيندار قصه های زندگی
ساعت نگيندار
شيرجوان قصه های زندگی
شيرجوان
پرسش سخت قصه های زندگی
پرسش سخت
شيشۀ شکسته قصه های زندگی
شيشۀ شکسته
نور خبرونه
دا پاڼه کوم ملگري ته ولېږئچاپي بڼه
BBC Copyright Logo^^ سرپاڼه
لومړى مخ | نوى کور نوى ژوند | زمونږ نړۍ زمونږ راتلونکې | ژوند او زده کړه
خانه نو زندگى نو | جهان ما اينده ما | زندگى و آموزش
راډيوي پروگرامونه | نشريات | انځور/ عکس | له مونږ سره اړيکه | زموږ په اړه
BBC World Service >> | BBC World Service Trust >>